حریم دل
این وبلاگ برای اهل دل است و کسانیکه دل را بخوبی میشناسند/مستان سلامت میکنند،دل را بنامت میکنند
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 توسط میرزا قلمدون |

 

يکی بود , یکی نبود ... يه پسر سر به هوا بود که اسمش ... نه اصلا اسم نداشت .

پسر کوچولو يه جوری بود ... انگاری با دور و بريهاش فرق داشت آخه هميشه زود می رسيد ... هميشه کارای آدم بزرگا رو می کرد ... آدم بزرگا هم که باورشون نمی شد يه فسقلی کارای اونا رو بتونه انجام بده هی لی لی به لالاش می گذاشتن ... تا اينکه ....

***

يک روز پسر کوچولو که هنوز 10 سال بيشتر نداشت داشت توی يه باغ بازی می کرد , بازی که نه باز داشت یکی کار آدم بزرگ ها رو ياد می گرفت ... می خواست ياد بگيره با يه سری آدم بزرگ ديگه حرف بزنه ... داشت ياد می گرفت , مثلا بعضی از آدم بزرگا يه کلمه داشتن که اون نمی دونست يعنی چی ... لاو ... لاو يعنی چی ؟ بايد ياد می گرفت می گفتن بايد بزرگ شه تا ياد بگيره ....

***

اما همين طور که داشت ياد می گرفت يهو چشمش خورد به يه گل ... گلی که بو نداشت اما بهترين بوی دنيا رو می داد ... گلی که گلبرگ نداشت اما قشنگترين گل دنيا بود ... مثل همهء گل ها معصوم بود انقدر که نگاهش که می کردی جای نگاهت رو تنش می موند اما يه فرق با همه گل ها داشت , اين گل زيبا ساکت نبود , حرف می زد و وقتی حرف می زد انگار قشنگ ترين ترانه های دنيا رو می خوند ... پسر می دونست اينکه آدم از گلها خوشش بياد فقط مال آدم بزرگهاست پس صداش در نيومد و فقط سعی کرد مثل آدم بزرگا بشه ... بيشتر از قبل ...

***

پسر کوچولوی ما بزرگ شد , بزرگ نشده بود ها , اما هرکی می ديد می گفت بزرگ شده ...

- ببين مگه اينکارو يه بچه کوچولو می تونه انجام بده

پسر کوچولو خودش هم داشت باورش می شد واسه همين هم پاشد رفت که اون گل خوشگل رو برداره ببره برای خودش ... اما ...

***

يکی بود , يکی نبود ...يه پسر سر به هوا بود اسمش ... حالا ديگه اسم داشت , اسمش کيمياگر بود ... نه از اون کيمياگر پيرا ها ! نه آخه اين بار هم زود رسيده بود ...

***

يک روز پسر کوچولو که فقط 20 سال داشت , داشت توی يه باغ دنبال بچگی اش می گشت ... يادش افتاد 10 , 12 سال پيش توی يک باغ شبيه همين باغ داشت زبون يه سری آدم بزرگ رو ياد می گرفت که معنی يکی از کلمه هاشون رو نفهميده بود پسر کوچولو حالا ياد گرفته بود که اون کلمه يعنی چی اما چه فايده اون از آدم بزرگ بودن خسته شده بود حالا دلش می خواست دوباره بچه بشه تا بچگی کنه

***

يه صدا اومد ...همه جا آبی شد ...يه صدای مهربون بود که از قلب کيمياگر می اومد اما انگار بالای اون بود ... صداهه گفت : تو يه آرزو داری ؟ مگه نه ؟ صداهه خيلی مهربون بود اصلا صدای مهربونی بود صدای خود خدا ... صداهه که ديد کيمياگر هيچی نمی گه گفت: نترس بگو ! هر آرزويی داری بر آورده می شه آخه من که می دونم تو هنوز بزرگ نشدی ! بگو من آرزوی بچه ها رو برآورده می کنم آخه اونا همشون پاکن ! اشتباه می کنن اما گناه نمی کنن ! آرزو کن ! هر آرزويی که بکنی !

کيمياگر يه آرزو بيشتر نداشت ... می دونست صداهه همه چی رو می دونه ... بغض کرد ... خواست بگه بچگيمو می خوام اما ترسيد آخه می ترسيد اگه دوباره بچه بشه اجازه نداشته باشه عاشق بشه ... يه قطره اشکش قل خورد اومد پايين ... سرش رو بلند کرد و گفت : نمی خوام زود برسم ... نمی خوام جلو باشم ... نمی خوام همه تعريفم کنن به خاطر اينکه زودتر از همه می رسم ... آسمون آبی آبی بود ... کيمياگر سرش رو گرفت بالا ديد يه نوری داره از آسمون می خوره تو چشمش ... کيمياگر جای رو که نور ازش می اومد دوست داشت مثل همون موقع که اون گل رو دوست داشت ... خدا آرزوش رو برآورده کرده بود ... سرش رو برد بالا تا اونی رو که اون نور ازش می آد ببوسه ... اما ...

***

اما هر چی سرش رو می برد بالاتر می برد نمی رسيد به اون ... به اونی که نور ازش می تابيد ...

***

آرزوی پسر کوچولو بر آورده شده بود اما اين بار دير رسيده بود ... حالا بايد با اميد اين زندگی می کرد که بچه بمونه تا يه روزی از روزای خدا دوباره اون صدا رو بشنوه ازش بخواد ...

***

راستی فکر کن همين امروز او صدا رو بشنوی ... تو اگه بودی چی آرزو می کردی ؟

 نویسنده:نیما رسول زاده

درباره وبلاگ

میرزاتو از جان خود سیری

که خاموشی نمیگیری

لبت را چون لبان فرخی دوزند،

تو را در آتش اندیشه ات سوزند

هزاران فتنه انگیزند

تو را در سر در میخانه آویزند
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
MihanTheme